چقدر امروز حالم بده
.....از دیشب خیلی رضا رو اذیت کردم .همش می گم رضا حالم بده .می گه چیه چطوری هستی؟ میگم نمی دونم .حالم بده
...انگار دارم دیوونه می شم از شدت فشار روحی!!!
ولی نمی تونستم بگم که دلم برای دخترم تنگه 
....رضا شب گفت سحر بدنم حس نداره ..حال روحیم بده ....مثل من بود حالش
..خب آخه؟!؟!؟پارسال این موقع خیلی خوش بودیم من و رضا
....نیمه شعبان ۱۳۸۶!!!دو روز قبل از تولد حضرت قائم مامان یه پارچه سرمه ای با گلای رز سفید برام خریده بود....گفت می خوام توی روز عید این لباسو بپوشی.....می خوام خودم برات بدوزمش.
عصر که داشت لباسو پرو می زاشت . گفتم که مامان یقش خیلی تنگه بازترش کن ...سارافن رو در آوردم تا مامان یقشو بزنه و بازتر کنه ......مامان گفت لخت واینستا سرما می خوره بچم زیر کولر (پارمیسو میگفت ).منم گفتم نه زود برش بزن بپوشمش دیگه....مامانم از ترس اینکه من سرما نخورم ....به جای یقه لباس... حلقه آستین چپشو برش زد
..داد لباس رو پوشیدم ..وای که چقدر خندیدیم با هم .....فکرشو بکن آستین چپ لباسم تا کمرم باز شده بود ....وای من این قدر خندیده بودم گلوم خشک شده بود و مدام سرفه می کردم
.....فکر کنم یه ربعی خندیدیم .بعد ...مهدی اومد ....وقتی صحنه لباس رو دید اونم از ما بدتر دیگه نمی دونست چی کنه !!!خلاصه مامان اون شب تا ساعتها نشست تا اون لباس رو برای من دوخت
....یه روسری آبی راه راه هم برام خرید . روز قبل عید با دکترم تماس گرفتم و ازش اجازه گرفتم که روز عید برم بیرون...دکتر اجازه داد.اون شب از ترس بیرون رفتن فردا خوابم نبرد .صبح روز عید بیدار شدم ......بعد خوردن صبحونه پیرهنمو پوشیدم ..آرایش آبی کردم .روسری آبیمو سر کردم ......کفشای سفید پوشیدم ....بعد دو ماه می خواستم با دخترم و همسرم برم بیرون!!!مامان و بابا از زیر حلقه یاسین ردم کردن ...بعدش از زیر قرآن....و من و دخترم راهی جشن امام زمان شدیم!!!
وقتی می خواستم سوار ماشین بشم ..وای پارمیس این قدر تکون می خورد که ترسیده بودم .
گفتم رضا بچه خیلی تکون می خوره .گفت اشکال نداره خیلی وقت بود هوای آزاد بهت نخورده بود خب......بچم داره ذوق میکنه .
خدا می دونه توی این دو ساعتی که توی ماشین بودم و با سرعت ۱۰ کیلومتر در ساعت حرکت می کردیم چقدر پارمیسم برام تکون خورد ..
تا مکان جشن خونه دوستم ده دقیقه بیشتر راه نبود ....ولی ما اون راه رو با سرعت خیلی کم دو ساعت و نیم طول کشید تا رفتیم و رسیدیم .......وقتی رسیدم آروم پیاده شدم .....یه گوسفند نذر دخترم کرده بودم .رفتم و نذرم رو انجام دادم
.....برگشتم توی ماشین و بازم با همون سرعت اومدیم خونه .
اصلا بهم فشار نیومده ..توی راه برگشت .....نزدیک خونه مامان یه جا بود شربت نذری می دادن ....به رضا گفتم ..سال دیگه روز عید خودم شربت می دم به خاطر دخترم !!( زهی خیال باطل)
...اومدیم خونه .اون روز یه حس خوبی داشتم .انگار دخترم رو به یکی سپرده بودم که هیچ غمی نداشتم دیگه ....
ولی انگار روزگار برام خواب بدی دیده بود و من بی خیال داشتم آینده ای رو پیش روم می ساختم که چند روز بیشتر به پایان خوشیهاش نمونده بود
....واقعا آدما از فرداشون خبر ندارن!!!!
دقیقا هفته بعد در همون روز کیسه آبم پاره شد و نفسم ، پاره تنم ، عشقم رو ازم جدا کردن...
در صورتی که هنوز زنده بود و نفس می کشید!!!
حالا دیگه نه به سبز ایمان دارم نه به سفید!!!!!!!!!!



سال ۸۳ در این روز همه دوستای دانشجوئیم اومدن خونمون ....از شهرهای دور و نزدیک!!شب یکیشون شنلمو اتو کرد..آورد آویزون کرد توی اتاق....همه با اون شنل من کلی رقصیدن....یه حالی داشتم ....آخرین شبی که خونه بابا و مامان بودم !!!چی می شد بعد این....
من توی بهترین شرایط بودم .قرار بود بعدش چی بشه ؟؟اون شب یادم نیست کی خوابم برد.ساعت ۷ صبح فرداش قرار بود رضا بیاد دنبالم .....بریم آرایشگاه.....آخه من تا اون روز صیغه بودم و قرار بود مراسم عقدم هم توی همون روز باشه .....ساعت ۶ بیدار شدم .رفتم حموم.اومدم در اتاق مامان اینا رو زدم ..دیدم بابام بیداره .نشسته روی صندلی میز کامپیوتر......بوسش کردم ......بغض کرد....منم بغض کردم ...ولی یه لبخند تلخی زدم و از اتاق اومدم بیرون .....اعصابم خورد بود
........اومدم وسایلم رو برداشتم ..منتظر شدم رضا زنگ بزنه .مامان داشت صبحونه آماده می کرد ....گفتم میل ندارم ....نمی تونستم بخورم ....گلوم درد میکرد از شدت بغض....رضا زنگ زد .با مامانم خداحافظی کردم ....رفتم توی ماشین ..با رضا رفتیم لباس عروسو از خیاط گرفتیم .......اومدم آرایشگاه....رضا کلی شیر کاکائو و کیک و شکلات برام خرید که توی آرایشگاه بخورم ......گرسنم بود خیلی.ولی اصلا نمی تونستم بخورم .رفتم در آرایشگاه رو زدم .....اولین نفر بودم که می رفتم داخل
.....آخه اون روز ۱۵ تا عروس داشت ....هم روز مادر بود .هم تولد خانوم فاطمه زهرا(س)....به من گفته بود زود بیا که موهاتو درست کنم ....چمی دونم والا....رفتم داخل .اول لباس عروسمو آویزون کرد برام ...بنده خدا کلی تلاش کرد تا دنباله بلندشو طوری آویزون کنه که چروک نشه .......بعد گفت بیا موهاتو درست کنم ........۱۵ مرداد ........دقیقا وسط تابستون بود ......بخار از سرم بلند می شد از شدت گرمابا وجود اینکه زیر کولر گازی بودم ....رضا هی زنگ می زد.......وقتی گوشیم زنگ می زد اعصابم خورد می شد نمی دونم چرا؟
بعد که موهام رو درست کرد .....شبیه میت شده بودم ...چون صورتم رو سفید کننده زده بود ....لبم محو شده بود ....جلوی موهام رو مش کرده بود ........خودم که از دیدن خودم وحشت می کردم .......همه اهل اونجا هم با تعجب منو نگاه میکردن ..خدائی خیلی ترسناک شده بودم !!!
بعد گفت برو لباستو بپوش...........با همون قیافه میتی البته
..دیگه کاملا ترسناک شدم ....همه بد فرم نگاهم می کردن .......بعد رفتم توی اتاق عروس.........خودم که یه آنفاکتوس اونجا زدم وقتی خودمو توی آئینه قدی دیدم........خلاصه یه نیم ساعتی زحمت کشید منو آرایش کرد و جلوی موهام رو هم درست کرد.بعد که آماده شدم .حالا مشکل داشتیم سر تاج ..من دوست نداشتم تاجم قلمبه باشه ...اونم اصرار داشت تاج منو قلمبه بزاره ....کلی جر و بحث کردیم سر تاج ...بعد هر چی تاج داشت آورد...آخه عروس اولش بودم ...و رسم این آرایشگر هم این بود که تاج رو بایستی از خودش بگیری....می گفت من می دونم چه تاجی به چه فرم صورتی می یاد .....خلاصه تاجم رو هم گذاشت ......وقتی آرایشم تموم شد خودش می گفت خیلی حال کردم وقتی تو رو درست کردم
.........انرژی گرفتم .....از اتاق که اومدم بیرون همه با تعجب نگاهم می کردن ....به دلیل اینکه قبلش خیلی ترسناک بود ...یه خانومی اومد پیشم گفت ..تو مطمئنی همونی هستی که رفتی توی اتاق!!من می خواستم بکشمش دیگه ..خوب البته تقصیر نداشت واقعا ترسناک شده بودم
...خودم که سفید بودم .....با کلی سفید کننده .بدون هیچ آرایشی....بدون لب........و با چشمای درشت .....با موهای مش کرده که ولو شده توی صورت ........خلاصه همه کلی لبخند تحویلم دادن !!!بعد دیدم یادم رفته ناخونای پامو لاک بزنم ....گفتم کمکککککککککک!!!!!هیچ کس نبود کمکم کنه .....شیشه لاک رو دادن دست خودم ...یه پامو گذاشتم روی پله ........با دستم داشتم لاک می زدم .پام لرزید لاک از پله سقوط کرد و شکست به سلامتی.......من موندم و لاک دستم که یه رنگ بود و می خواستم همونو به پام هم بزنم که شکسته بود ...دیدم کاری نمی شه کرد..از همون لاکی که زمین ریخته بود زدم به ناخون پام .خیلی با کلاسم خودم می دونم!!!
بعد رضا زنگ زد اومد ..دیدم ای دل غافل..رضا چرا این شکلی شده؟ آرایشگره تا می تونست گند زده بود ......می خواستم گریه کنم .........ولی گریه نکردم به خاطر اینکه نمی خواستم آرایشم پاک بشه !!کلی از این فیلما بازی کردیم برای فیلمبرداره
...ساعت یک شده بود ...........من گرسنه بودم هنوز.داشتم می مردم از گرسنگی.....ساعت ۴ عقد بود توی خونه بابام .........بعد رفتیم آتلیه ....عکاس تا رضا رو دید گفت واااااااااااااااااااااییییییییی......چرا این شکلی شدی تو !!!چون ما قبلا هم اونجا عکس انداخته بودیم .........و رضا رو دیده بودن .....بعد همه کله و صورت رضا رو شست و گفت خودت بهتری بابا..چرا این طوری کردی......خوب شد چهره مهربون عشقم
.........شکل خودش شد و من احساس کردم دیگه از این بهتر نمی تونستم تور کنم
........حال کردم با انتخابم خدائی.......بعد سه ساعت تموم عکس گرفتیم ...بعد رفتیم باغ ..کنار استخر ..آب بازی......فیلم ..عکس.....گوشیهامونم خاموش کرده بودیم که هی زنگ نزنن چون ساعت ۵ شده بود و بایستی ساعت ۴ خونه باشیم برای عقد......دیگه ساعت ۵ زحمت کشیدیم و گوشیهامونو روشن کردیم ...........دیدم که زنگ زدن بهمون و ما رو کشتن به سلامتی!!!
گفتیم تا یه ربع دیگه می یایم ....عاقد دیگه نزدیک بود سکته کنه از بس حرص خورده بود ..چون اون روز کلی مراسم داشت و منو رضا تازه اولیش بودیم....بعد مراسم عقد که نمی تونم همشو توضیح بدم ...........چون خیلی با حال بود ........رضا جان همش سر مراسم با من حرف می زد و نمی زاشت دعا کنم
...........منم دیگه همین شکلی شده بودم از بس که هنگ کرده بود
........همه می گفتن چقدر شبیه عروسی مامانت شدی.....آره خیلی شبیه مامانم شده بودم توی لباس عروس.........منم حال میکردم با این حرفشون.......بعد بازم دیر شد بعدش
....بردنمون خونه خودمون برای فیلمبرداری..اونجا بود که من دیگه می خواستم جیغ بزنم ..نمی خواستم برم خونه خودم .......می خواستم خونه بابام بمونم..بعد کلی فیلم و سوسول بازی.........دوباره من دبه در اوردم.......گفتم می خوام مدل موهام و تاجمو عوض کنم
.....رفیتم آرایشگاه دوباره .....یه ساعت تموم همین طوری ساکن توی ترافیک مونده بودیم ......اصلا حرکت نمی کردیم ........شب عید بود و خیابونا واقعا شلوغ بود .......بعد دیگه من به پلیس راهنمایی یه لبخند با التماس زدم اونم راهو برامون باز کرد و ما از لای همه ماشینا رفتیم تا رسیدیم به آرایشگاه .........مدل موهام رو عوض کرد و تاجم رو هم بالاخره قلمبه کرد و خیالش راحت شد !!
بعد شد ساعت ۱۰ و ما هنوز توی آرایشگاه بودیم .....خدائی ما به جای اینکه فکر مهمونا باشیم با خودمون حال میکردیم ........بعد تازه من خرده فرمایشماتم شروع شد .گفتم دوباره بریم آتلیه عکس بگیریم .رفتیم آتلیه بسته بود
.......کلی حالمون گرفته شد .بعد رفتیم توی مراسم .....یه حالی داشتم .....وقتی به مهمونا خوش آمد می گفتم ......یه حس خاصی داشتم ..دوست داشتم از همه لحظاتم استفاده کنم .چون می دونستم دیگه پیش نمی یاد ...بعد کلی با رضا رقصیدیم .اون لحظه یه حس خاصی داشتم .از دیدنش حال میکردم ..........توی اون لباس آدم واقعا حس خاصی داره
...مخصوصا وقتی می چرخه!!!
خیلی بچم هنوز خودم می دونم!!بعد کلی فیلم بازی کردیم بازم ....بعد قرار شد مراسم تموم بشه .....اون وقت بود که دلم ترکییییدددددددد.......بابام اومد .تور سرم رو انداختن توی صورتم ..........دلم گرفت
......حس خاصی بهم دست داد........همه گریه میکردن ..و من چشمم فقط به چشم بابام بود ...نمی دونم ..یه عشقی بین منو اون بود در اون لحظه ..........دستم رو وقتی گذاشت توی دست رضا ..........بوسم کرد........وقتی خواست رضا رو بوس کنه ...کتشو گرفتم کشیدمش به طرف خودم .........گریم بلند شد ...چی داشت می شد
...چه لحظه ای بود اون ثانیه ها.....کجا بودم من ......بابام بغلم کرد ..........و با هم گریه کردیم ..........گریه واقعی .......گریه بد جوووررررررررررررر........بعد دیگه گفتن بیاید برید خونتون....من یادم افتاد مهدی رو بوس نکردم .......هی داشتم بال بال می زدم .مهدی اومد .فکرکنم رفته بود یواشکی گریه کنه !!تورم رو از صورتم برداشتم ...یقه کتشو گرفتم ......سفت بغلش کردم ..نمی دونم چرا اون شب این قدر یقه همه رو میگرفتم واقعا!!!توی فیلم دیدم بعدا اینا رو البته ...کلی یقه بازی کردم اون شب
........خیلی بده والا عروس این قدر از یقه مردم آویزون بشه !!!بعد اومدیم توی ماشین .......کلی سرعت رفتیم و حال کردیم
..اومدیم خونه .......همه کلی رقصیدیم
.........کلیییییییی خوش گذشت بهمون ....همه می خواستن برن .........من خوشحال بودم از اینکه میخوان برن ....آخه گرسنم بود .همه فکرم پیش شام بود که بعد رفتم مهمونا می خواستم بخورم ....از صبح فقط یه لیوان آب خورده بودم .....داشتم تلف می شدم از گزسنگی.......همه مهمونا خداحافظی کردن و رفتن ..........بعد که من و رضا تنها شدیم
...در اتاق رو زدن ....فیلمبردار بود که شارژر باطری دوربینشو جا گذاشته بود ........رضا داد بهش شارژر رو ....و خودشم رفت که ماشین رو توی پارکینگ جابجا کنه
......من بی انصافی نکردم .....غذا رو آوردم روی زمین گذاشتم (روی میزم نذاشتم آخه خیلی خسته بودم دوست داشتم دراز بکشم )دراز کشیدم با همون لباس و همون تور و تاج ....کلمو کردم توی غذا و شروع کردم به خوردن ...رضا وقتی اومد چشماش این شکلی شده بود
...خدائی فکر نمی کرد من این قدر با کلاس باشم
.......فکر کنم اون لحظه از کرده خودش پشیمون شد !!!بعد با هم غذا خوردیم
....وای غذا خوردن خیلی خوبه ها ...من اون شب کلی از خودن غذا حال کردم ......بعد یه آرامش خاصی اومده بود سراغم که نگو
..........احساس سبکی میکردم .......همه فشارها و سختی ها با رفتن مهمونا تموم شده بود ...و من و رضا آینده مبهمی رو در پیش رو داشتیم که حالا بایستی خودمون بسازیمش
........دوست دارم همیشه و همه جا با هم و در کنار هم باشیم ...این آرزوی قلبی منه
..........دوست دارم اگه جبر روزگار خواست ما رو از هم جدا کنه .......بازم با هم بریم ........ای خدا من و رضا رو تنها نزار توی این دنیای خاکی!!هر جا می بری ما رو با هم ببر!!

بازم دلم گرفته ..........بد جور
..........نزدیک سالگرد ازدواجونه
.......پارسال این موقع کلی برای دخترم خرید کرده بودم
....شبا که همه می خوابیدن
..با رضا کل وسایلشو بر می داشتیم .......هی باهاشون بازی می کردیم
.........لباساشو می زاشتیم روی شکمم...........هی اندازه می گرفتیم .........مامان ذوق میکرد
.....بازم می رفت لباس می خرید ..........هر بار یه عالمه لباس صورتی و سفیدو آبی و بنفش و ...........همه یه شور و هیجان خاصی داشتن ............ولی من یه ترسی توی وجودم بود .....نمی دونم بگم چه ترسی!!!می دونستم که بغلش نمی تونم بکنم...........ولی هیچ وقت فکرشم نمی کردم که خدا اونو از من بگیره .........نمی دونم چرا احساس می کردم من می رم برای همیشه .........چقدر سبک بودم ........چقدر آرامش داشتم .....چقدر خوب بود اون روزا
........صبح ها یه سی دی شاد کودکانه می زاشتم
......دخترم برام تکون می خورد ........کیف میکردم
.......صبح که بیدار می شدم اول بهش سلام میدادم .........می گفتم بزار سلام کردن رو یاد بگیره
.........یاد بابام که می افتم ........اون روز که کیسه آبم پاره شده بود ......کنار بیمارستان ...........یاد چشماش........یاد دستاش که دستامو گرفته بود .....می گفت گریه نکن ..........هنوز که زندس.......شاید زنده موند
................چقدر می شکنم از اون لحظه ..............یاد یه ساعت بعد زایمانم که بابا اومده بود منو ببینه
..............اولین چیزی رو که نگاه کرد شکمم بود ........بعد چشماش خون شد ..........رنگ خون...........من عاشق اونام ...............ای خدا .........چی بگم که درد دلم آروم بشه
.........چقدر این دل توی این لحظه تنگه خدای من !!!!من لیاقت اونو نداشتم .......اینو خودم به همه گفتم
........دیشب رضا می گه ..........سحر هیچ وقت فکر نمی کردم ازدواج کنم ........بعد اینکه ازدواج کزدم دوست داشتم بچه داشته باشم ........وقتی خدا بچمو ازم گرفت....... خیلی شکسته شدم .........چقدر دلم برای دلش شکست.................چقدر دلتنگم من امروز!!!
پارمیس کوچولوی بهشتی من ............بدون که خیلی دوستت دارم عزیز دلم 
خستم خسته خسته خسته خسته !!!دلم گرفته؟؟اصلا دیگه انگار باز نمی شه
....همش گرفته ...همش همش همش همش همش.......ای بابا......مگه دل یه آدم هم این قدر میگیره
......احساسات بد چیزیه!!!دوسش ندارم .......کاش آدما فقط با عقلشون زندگی میکردن
..........کاش احساسات می مرد........اصلا خیلی بی معنیه این احساس.......اصلا حوصله ندارم حرف دلمو بگم
.........چه بی معنی.....دلم میخواد پارمیسمو بغل کنم .....بوسش کنم ..........نه شایدم اینو اصلا دلم نمی خواد .....دلم می خواد بمیرم
............ساکت و آروم بخوابم
.....بسه دیگه ......چقدر باید زندگی کنم آخه
.....دیگه حال زندگی کردن ندارم .........اصلا موندم برای چی به دنیا اومدم من
.......برای چی باید زندگی کنم .........چقدر گریم مونده توی گلوم بازم ....چند وقتی می شه که گریه نکردم ........نمی دونم چرا این قدر دوست دارم بازم توی بیمارستان اتاق ۲۱۰ باشم .............با اون همه سختی و عذابی که کشیدم
.........ولی دلم برای اون روزا تنگه .....ای خداااااااااااااااااااااا...............خستم من !!!خسته و پر درد ........چند سالمه مگه؟؟؟خیلی دلم پیر شده ........یادمه وقتی بچه بودم همش دوست داشتم بزرگ بشم
........مثل بزرگا رفتار کنم ........ولی الان .......دوست ندارم بزرگ باشم .........اصلا حوصله بزرگ بودن رو ندارم .....چه زندگی مسخرس!!!
چقدر بی مفهومه همه این ساعتها و روزایی که داریم میگذرونیم .....اصلا نمی دونیم چی در انتظارمونه
........چی می خواد به سرمون بیاد
...........ای خدا ......چقدر من ...سحر امروز....با سحر پارسال و سالهای قبل فرق دارم .........چقدر من دلم گرفته الان ......اون سحری که بمب هم نمی تونست شکستش بده ......چقدر زود می شکنه این روزا
...........شاید این از خاصیت بزرگ شدنه .............حالا می فهمم که چرا دوست ندارم بزرگ باشم .برای همین دیگه ..برای اینکه دوست ندارم درد بکشم
............ای خدا گلوم درد میکنه ........از بس که این بغض لعنتی رو توش نگه داشتم داره می ترکه ...........دلم تنگه
.........دلم میخواد یه بار مغزمو پاک کنم ............اصلا دل چیه؟؟ روح چیه؟ قلب پاره پاره چیه؟؟
حالم از زندگی به هم می خوره!!!
دنیا می شه وایستی!!می خوام همین کنارا پیاده بشم
------------------------------------------------------------------------
پی نوشت:خانوم گل جونم تو آخه این وسط کجا رفتی؟؟ نمی گی دلم برات تنگ می شه ..اون طوری بی خبر آدم می زاره می ره ....خودمو دار می زنم از دستت!!!!
فردا روز پدره ........نمی دونم جرا این قدر دوست داشتم تو فرشته آسمونی من الان توی تختت خوابیده بودی.........روز مادر این حس رو نداشتم ولی!!الان جات خیلی خالیه پارمیس مامان.......دوست داشتم بری بغل بابائی..بوسش کنی..بهش با چشمای خوشکلت بگی که چقدر دوسش داری.....دوست داشتم اون سر همی صورتیتو تنت کنم ......با اون جورابای سفید کوچولوت........بعد یه کیک کوچولو از طرف تو برای بابارضا بخرم .....بعد تو بشی قبله ما .....و من و اون دور تو بگردیم ..بازم نمی شه که بشه .....بد جوری ....بد جوری دلم هواتو کرده ......بد جور دلم برای دستا و پاهای کوچیکت تنگه .....بد جوری دلم گرفته ......ای خدا ..کاش فقط یه روز خدا تو رو به من می داد ......کاش من می یومدم پیشت عزیز دلم ............دوست داشتم با پاهای کوچولوت امشب خونمو پر برکت کنی.......ای خدا ......چرا دخترمو ازم گرفتی آخه..........خدایا من که تا اون موقع گناهی به درگاهت نکرده بودم ...........می تونم با قاطعیت بگم که خیلی پاک بودم ........ای خدا .......گناه من چی بود که این طوری تنبیهم کردی..............خدایا........چقدر توی این روز و این لحظه دلم دستای کوچولوشو می خواد .........چقدر دلم می خواد با پاهای ناز و نرمش توی خونم راه بره ..........ای خدا ........به من برش گردون .........ای خدااااااااااااااااااااااا...........دیگه اشکام کم آوردن ........دیگه من فقط پارمیسمو می خوام از تو ........می خوام به باباش بگه ...روزت مبارک.......می خوامش خدا ..........خواستم خیلی بزرگه؟؟؟نه .....خیلی کوچیکه ...........برای عظمت تو خیلی کوچیک این درخواست ...........ای خدا ..........چی کنم ...............اشکم چقدر گستاخ شده بازم .........چقدر دلتنگ دخترک آرزوهامم........چقدر دلم برای بدن لطیفش تنگه ..........ای خدا .............من دوست داشتم امشب کنارم می بود ............پارمیس مامان ........می شه امشب بیای ؟؟؟می شه امشب بیای به بابا بگی که چقدر دوسش داری........می شه امشب بیای .........ای خدا .........این کلمه رو چقدر دارم تکرار می کنم .........این اتاق کوچولو..........چقدر امشب هوای دخترکمو کرده ای خدا ...........امشب چقدر بوی تنش رو حس میکنم توی این خونه ......ای خدا .........برش گردون به من .......به تن حقیر من دوباره فرصت زندگی بده ............ای خدا ..............من پارمیس خودمو می خوام ......چه خواسته بی معنی!!!چقدرررررررررر امشب بیشتر از شبای دیگه دلم هوای تکوناشو کرده توی شکمم..............دلم می خواد برام تکون بخوره ......دلم می خواد مثل اون موقع ها که رضا از سر کار می یاد خونه ..........به زور دستاشو بزارم روی شکمم.........بگم که دختر عزیزم داره برام تکون می خوره .....بعد رضا بگه ........سحر فشارش نده دردش می یاد ........بعد من یواشکی وقتی رضا حواسش نیست .....بازم دستمو بزارم روی شکمم که حسش کنم ........ای خدا چرا اون روزا این قدر زود گذشت پس............ای خداااااااااااااا..........می خوام داد بزنم ............می خوام فریاد بزنم امشب........من چقدر دلنگران دخترمم........الان کجاس؟؟ای خدا ...........چرا ازم گرفتیش..............می خوام وقتی رضا می یاد امشب...........با همون شکم بزرگم برم براش شام بیارم ........بعد مثل اون موقع ها اون با غرور نگاهم کنه ...........توی عمق نگاهش احساس کنم که چقدر از اینکه یه پدره خوشحاله..........پس چرا این طوری شد آخه ای خدا ...........این چه آزمایش سختی بود خدای من .........دوست دارم وقتی رضا خسته از سر کار می یاد .........بازم با اون شکمم برم دم در استقبالش...........بعد اون بوسم کنه ..........با افتخار به شکمم نگاه کنه ......بعد منم مثل اون موقع ها یه نگاهی به دخترکم بیندازم وبرم توی فکر............همون فکر همیشگیم .......که اومده کنارم داره دستامو می گیره توی دستاش............چقدر زمان خوشیم کوتاه بود خدا ................چرا رضای من طعم شیرین پدر شدن رو نچشید ای خدااااااااااااااا..........می خوام داد بزنم امشب!!!
وقتی دانشجو بودیم
...از بس بچه مثبت بودیم
...تنها تفریحمون این بود که یکی مریض بشه ...بقیه ببرنش دکتر
.....یه روز سرد زمستون
همه تصمیم گرفتیم لباسامونو ببریم توی حیاط بریزیم توی لگن با پا لگد کنیم
.....تا هم لباسا شسته بشه .......هم آب بازی کرده باشیم .....خلاصه حدود یک ساعت با آب بازی کردیم .....و مثلا لباسامونم شستیم
.......من یه تی شرت تنم بود که رنگش مشکی بود و روش عکس یه دلفین بود ....یه دفعه همه با هم تصمیم گرفتن این دلفین رو به آب برسونن......منو خوابوندن کف حیاط و شلنگ آب رو گرفتن روی دلفینه
.........یخ کردم از سرما
.....بعد که کلا بازیمون تموم شد اومدیم توی خونه......از دو ساعت بعدش حال من بد شد.....تب کردم ...و بعدش شروع کردم به لرزیدن
که روی هم می شه گفت تب و لرز داشتم .....خوب دیگه !!!تفریح اون شب همه جور شده بود
....مثلا اومدن منو ببرن دکتر......همه در حال آرایش کردن بودن 
...هیچ کس به من طفلکی اصلا اهمیت نمی داد
......خلاصه پنج نفری سوار ماشین شدیم که بریم دکتر
.....رسیدیم که دم در درمونگاه دیدم که دفترچه بیمه منو نیاوردیم ......یکی از دوستام که اسمش اعظم بود گفت اشکال نداره دفترچه من همراهم هست ........حالا تصور کنید من و اون اصلا نقطه تشابهی از نظر چهره با هم نداریم ......ولی با کمال اعتماد به نفس دفترچه رو دادیم به منشی...و منتظر شدیم تا نوبتمون بشه ......بعد که رفتیم داخل من نشستم کنار دکتر و اون چهار نفر با شرایط خیلی خنده آوری نشستن جلوی من ........منم که کلا به هر صحنه مشکوکی خندم می گیره ...دیگه یادم رفت که مریضم و رفتم توی فاز خنده .........بعد معاینه دکتر گفت
که فشارت خیلی پائینه ....بعد پرسید حالت تهوع داری؟؟؟دیگه اون چهار نفر از خنده کم مونده بود بیفتن زمین از روی صندلی....این سوال کم نبود برای خنده اونا.....دکتره دوباره پرسید شما باردار که نیستید؟؟؟

دیگه کل مطب منفجر شد......منم که عصبانی شدم
....قیافه در کردم از خودم .....چقدر بهم بر خورده بود ......فکر نمی کردم یه روزی برای بچم این قدر ناراحت باشم
.........برای کلمه حاملگی چقدر غصه خوردم ......بگذریم !!!در اخر دکتر گفت که باید یه دهانشویه استفاده کنی و تاکیدم کرد که حتما رنگ دهانشویه سبز باشه
....منم انگار همین یه نکته رو توی اون لحظه درک کردم و بعدشم کلید کردم روی این موضوع....از پله ها که اومدیم بالا......یه بار جلوی در گفتم که اعظم!!!یادت نره ها دهانشویش سبز باشه .....گفت باشه عزیزم .....بعد نشستیم توی ماشین من عقب نشسته بودم و اعظم جلو .....از پشت زدم بهش و گفتم که اعظم یادت باشه ها ....رنگ دهانشویه .همه بچه ها با هم گفتن ....سبز باشه ....اعظم گفت باشه ......رسیدیم دم در داروخونه......موقعی که اعظم می خواست پیاده بشه گفتم اعظم یادت نره ها رنگ دهانشویه رو دقت کن ........گفت باشه البته با کمی حرص..........رفت توی صف داروخونه شبانه روزی......دیدم نیومد ....گفتم نکنه فراموش کرده باشه رفتم جلوی در داروخونه.........زدم به شیشه ...اعظم که نگاه کرد با اشاره گفتم که دهانشویه سبز باشه .....دیگه کارد می زدی خون اعظم در نمی یومد
........ولی من واقعا حالم خوب نبود که این کار رو می کردم وگرنه اصلا مرض نداشتم ...........خلاصه دهانشویه سبز رو گرفتیم و راه افتادیم به سمت خونه......اعظم اون دهانشویه رو در آورد و داد دست من گفت اینم دهانشویه سبز
........منم دیدم شیشش خیلی خنکه نگه داشتم توی دستم ....خدائی از شدت تب داشتم می سوختم .......همین که رسیدیم دم در خونه.......وقتی که پیاده شدم ....دهانشویه سبز زحمت کشید و از دستم افتاد روی زمین و شکست و همش ریختش روی زمین........دیگه اعظم می خواست منو دار بزنه همون جا
.....از اون روز به بعد تا همین امروز هر وقت اعظم به من زنگ می زنه می گه:دهانشویه چه رنگی باشه؟ من می گم سبز

امروز از صبح کلافه بودم ....زندگی می کردم
...ولی خاطره پارسال یه لحظه ازم دور نمی شد
......پارسال ۱۴ تیر...هفته ۱۳ بارداری بودم ...صبح که رفتم سر کار...قرار شد با یکی از همکارا بریم سر پروژه
...من به رضا گفتم تو برو .......ولی اون گفت خودت بری بهتره!!!!
منم با همکارم که یه آقای قد بلندی بود و هر قدمش دو برابر قدم من بود راهی شدم .....تازه بنزین سهمیه بندی شده بود
....راننده نامرد هم ما رو کلی مسیر مونده به محل پیاده کرد که خدائی نکرده یک هزارم لیتر بنزینش هدر نره ......موضوع بارداری منو هیچ کدوم از همکارام نمی دونستن (انگار که جرم کرده یودم ..به هیچ کس نگفته بودم )
و با اون همکارم که قدماش خیلی بلندتر از قدمای من بود.با سرعت جت شروع کردم به راه رفتن ....وقتی راه می رفتم هیچی احساس نمی کردم ........بعد که رفتیم و کارمون رو انجام دادیم و برگشتیم........احساس کردم مثل روز قبل پریود دلم درد میکنه ....دیدم بله!!خونریزی دارم .....از ترسم سریع اومدم خونه ...به مامانم زنگ زدم ....مامان بیرون بود....رفته بود برای من لباس حاملگی بخره
.........سریع خودشو رسوند پیش من ........هنوز خونریزیم زیاد نبود........هیچ دردی هم نداشتم ....ولی به طرف عصر که می رفتیم خونریزیم بیشتر می شد ..........نمی تونم بگم چه حالی بودم ...احساس گناه داشت منو می کشت ....کاش می مردم اون روز!!!
به دکترم زنگ زدم برام دارو داد...........هر چی مصرف می کردم خوب نمی شدم .....بعد رفتن سونو .....دکتر کوپال گفت که حاملگیت کاملا سالم و نرماله............دکتر خودم هم گفت که فقط انقباضات رحمی داری که باید بیمارستان بستری بشی...یه هفته بیمارستان بودم
.....و از همین امروز جنگ بین من و سرنوشت شروع شد!!!!

عجب
!!!دلم گرفته .....خودمم نمی دونم چرا ؟؟ولی نه خودم می دونم
.........اما نمی تونم کاری بکنم .......... خستم
.... دلم یه غمی داره که انگار حتی اشک گرم چشمامم نمی تونه از دلم بیرونش کنه
...بدجوری خونه کرده تو دلم
..... انگار سالهاست دلم گرفته.... از خودم نه از کس دیگه ای.....از خودم خستم ....یه جورایی خود درگیری دارم ..... و این از همه چی سختتره برام....وقتی این حالت بهم دست می ده ...خیلی کلافه می شم .... نمی دونم چیکار باید بکنم .... کجا باید برم ...... بیشتر دوست دارم برم تو یه بیابون خلوت .......... یه صندلی بزارم ......... بشینم ساعتها به دور دستها خیره نگاه کنم ......... اون لحظه فکرم هنگ می کنه
....... و یه حس خاصی بهم می گه خدا داره نگام می کنه ........ دلم آشوبه..... دلم تنگه ..... کمکی هم از دست کسی ساخته نیست
.. فقط خودم می تونم به خودم کمک کنم ..... با خدای مهربون......خدایا مثل همیشه کمکم کن
اینبار می خوام بگم بد جوری دلم هوای بچگیمو کرده
....یاد اون شب که بغل مامان و بابام شب رو روز کردم
....اون شب اردیبهشتی
...دستمو گذاشته بودم لای در اتاق خواب مامان اینا ....دائی حواسش نبود در اتاقو بست
...انگشت دستم موند لای در...بند اولش کاملا جدا شد و آویزون شد
.. ...مامان مهدی رو حامله بود ....یه هفته بیشتر به زایمانش نمونده بود
....و بابا چه عاشقونه انگشتمو گذاشت روی تیکه اصلیش و با باند و چسب بست ....پنج سالم بیشتر نبود ....رفتیم بیمارستان
....بخیه زدن و گفتن تا فردا باید صبر کنید که ببینی جواب می ده یا نه؟!؟
....اگه نشه باید قطع بشه انگشتش!!!
اومدیم خونه ....اون شب تا صبح ....روی پای بابام بودم
...اونم برای آهنگ سه پری رو می خوند (یکی بود یکی نبود ...زیر گنبد کبود...سه پری نشسته بود .......زار و زار گریه می کردن پریا .....!!!)و چقدر صداش گرم و دلنشین بود برام
...........مامانمم برام آهنگ جان مریم رو می خونده (جان مریم چشماتو وا کن ........سری بالا کن ....شد هوا سپید .در اومد خورشید .......!!!)خوب جان مریم بودم دیگه !!!صداشون هنوز توی گوشمه ....از چند شب پیش خاطره اون شب توی ذهنم داره می چرخه
....وای چقدر دلم می خواد مثل بچگیام بازم برم روی پاهای بابام بخوابم
...چقدر دلم می خواد وقتی دلم می گیره گریه کنم برای اونا ...و گرمای محبت دستاشونو احساس کنم ...ولی حیف!!الان دیگه نمی تونم ...الان دیگه نمی تونم خودمو براشون لوس کنم
...می ترسم از ناراحتی من ناراحت بشن ...نمی دونم خوشحالم که بزرگ شدم ...یا ناراحتم
؟؟؟ولی نه ...بیشتر دوست داشتم که بچه بودم بازم
....و در آغوش اونا !! 

چقدر امروز دلگیرم ....چقدر خسته و غمگین
...چقدر سستم ...چقدر چشمام گستاخ شده ...بدون اجازه من اشک رو روونه بیرون می کنه
....نمی دونم چرا اصلا حال درست و حسابی ندارم
....چقدر تنهام ....چقدر دلتنگم ....چقدر گریونم
...چقدر !!!!از دیشب این موج با منه ....دریای دلمو طوفانی کرده .....و من تنها توی این طوفان بی رحم چقدر بی تابم
....چه کنم؟؟
با این دل پر درد؟؟؟چرا دیگه اشک همراهیم نمیکنه ؟؟؟چرا من این قدر دلخورم از بعضیا
.....یعنی من بدم؟؟من که سعی میکنم خوب باشم ....پس چرا؟؟؟سهم من چیه از این همه صبر؟؟سهم من چیه؟؟من چند سالمه مگه؟؟۲۸ سال....خیلی هم زیاد نیست ....پس چرا این قدر پیرم....چرا دلم این قدر تنهاس
....چرا دیگه نمی تونم الکی بخندم ....چرا من این قدر بی تابم .....کجای دنیا باید برم ....که این دل پردرد با من نیاد.......کجا باید پنهونش کنم که دیگه نتونه اشکمو گستاخ کنه
....که بدون اجازه من بیاد پائین ....چقدر زبونم سنگینه ...نمی تونم حرف بزنم.....چقدر گلوم بغض داره...چقدر دلم برای پارمیسم تنگه ای خدااااا
...چرا همه چی رو وارونه می بینم
...حتی دکمه های کیبورد رو هم دارم وارونه می بینم ....کمکم کن خدا 
فردا روز مادره .......روز فرشته پاکی ها...مادر!!!...چه معنی بزرگی داره .....از گفتن اسمش گریم می گیره .........و احساس می کنم که ثانیه به ثانیه زندگیمو بهش مدیونم..........چطور می تونم این دینمو ادا کنم .......چطور؟؟..مادرم همه چیزم ....تموم هستی من ............خوشی من به خوشی لحظه به لحظه لبخند تو بستش.......می پرستمت..........با تموم وجود...........غمت غمگینم می کنه و شادیت شادم............عاشقتم .........عشقت برام معجزس.......لبخندت یخ وجودمو آب می کنه و خستگی چهرت دلم رو درد آلود .........ای همه زندگی من ....همیشه بخند ....همیشه برام بخند...همیشه سلامت باش..تا من زنده باشم ...تو آسمون منی....دوست دارم همیشه مهتابی و پر ستاره باشی... و من غرق تماشای زیبائیهات.......تو عشق منی...همه وجود منی.....برام بخند و سلامت باش ای عزیزترینم ...من عشق به تو رو وقتی فهمیدم که روز زایمانم با اون درد وحشتناک .وقتی به صورت زیبای تو نگاه کردم .همه درد از وجودم رفت.....نگاهم مات تو شد...مات صورت رنگ پریده تو عزیزترینم .....مات اشکای مروارید گون تو ....و من ..من پر درد همه دردم رو به فراموشی سپردم ..و برای خاطر تو فقط نگاه کردم که تو آروم بگیری.........اون لحظه ..اون لحظه درد و رنج رو از خاطرم بردم و فقط به تو لبخند زدم که بدونی چقدر دوست دارم ..... وقتی روی برانکارد داشتم به طرف اتاق زایمان می رفتم ........فقط صورت رنگ پریده تو آرومم می کرد....و بهم قدرت زندگی دوباره می داد...چون دوست داشتم بازم خدا عمر دوباره بهم بده که بتونم نگاهت کنم ...ای عشق پاک من .....بامن بمون ....برای همیشه با من بخند .....ای همه زندگی من ..دوستت دارم حتی بیشتر از خودم