جمعه بیست و نهم شهریور .ساعت ده و نیم شب . توی ماشین . نسیم ملایمی می یاد . من و رضا حدود بیست دقیقه بدون رد و بدل کردن حتی یه کلمه . ساکت و آروم . هر کدوم داریم با افکار خودمون ثانیه ها رو میگذرونیم .
من این سکوت رو می شکنم
سحر: رضا به چی فکر میکنی؟
رضا : نمی دونم . تو چی؟
سحر: می دونی؟ من به این فکر میکنم که بااینکه این دو روز دورم این قدر شلوغ بود . بازم یه خلائی احساس میکردم
رضا : چه خلائی؟
سحر: تنم هوای تن کوچیک بچه ای رو کرده که مال خودم باشه رضا . می دونی منظورم چیه؟
رضا : آره می دونم . خودمم داشتم به همین فکر میکردم
سحر : می دونی. دوست دارم بچمو بغل کنم
رضا : می فهمم
سحر : ولی من نمی فهمم
رضا : بغل میکنی.مطمئن باش
سحر : نمی دونم
رضا : خدا بزرگه
سحر : خدا منو دوست داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
رضا : چرا دوست نداشته باشه !!!
سحر : نمی دونم والا
رضا : مطمئن باش دوست داره . ولی شاید هنوز وقتش نشده که ما بچه داشته باشیم . ازش به زور نخواه
سحر : من کی از خدا به زور چیزی رو خواستم ؟
رضا : می دونم . گفتم این دفعه هم به زور نخواه
سحر : می دونی رضا . می خوام بدنمو برای پذیرائی یه فرشته دیگه آماده کنم
رضا : لبخند پر از عشق
سحر : رضا من عاشق روز زایمانم هستم . دوست دارم اون روز رو . تو هم دوست داری؟ چه احساسی داری اون روز ؟
رضا : خیلی خوشحال خواهم بود . نمی دونم بگم چقدر . به نظرم مامان جون و بابا جون هم خیلی خوشحالن
سحر: منم اون روز که بچمو برای اولین بار می دن بغلم . احساس میکنم تموم دنیا رو گذاشتن توی دستام
رضا : بقیه هم خیلی خوشحالن
سحر : آره قشنگه اون روز.....رضا یعنی اون روز می یاد ؟؟
رضا : چرا که نیاد . حتما می یاد
سحر : نمی دونم . ایشالا که می یاد
رضا : بیا دیگه به چیزای خوب فکر کنیم
سحر : باشه
رضا : اون عروسکا که امروز دیدیم رو . فردا بریم بخریم
سحر : باشه
سحر : رضااااااااا......تو به این چیزایی که میگی از ته دلت ایمان داری؟؟؟؟؟؟
رضا : آره که دارم
سحر: ولی من ته ته ته دلم می ترسم
رضا : خب تو حق داری
سحر : می دونی رضا توی تموم روزای عمرم هیچ وقت بد کسی رو نخواستم . همیشه با شادی دیگران شاد شدم و با ناراحتیشون ناراحت .....پس خدا هم بد منو نمی خواد مگه نه ؟
رضا : حتما همین طوره
سحر : از خدا می خوام خودش کمکم کنه برای یه زندگی جدید
رضا: حتما خدا همین کارو می کنه
سحر : رضا تو دعا میکنی؟
رضا : آره حتماااااااااااااا
سحر : ولی من می ترسم دعا کنم ........یعنی نمی تونم .... چه کار بدی میکنم
رضا : تو وظیفته دعا کنی . فقط از خدا به زور نخواه . بگو خدایا هر چی صلاح هستش برام همونو بهم بده
سحر : تو بگو به خدا . حرف تو رو بیشتر گوش می کنه
رضا : ولی به بابا اینا فکر کن ...چقدر خوشحال می شن سحری...مگه نه ؟؟
سحر : آره رضا ...آرزوی من شادی پدر و مادرمه ... خودت که می دونی .... از خدا بخواه که کمکمون کنه
رضا : حتما این کارو می کنه
سحر: لبخند پر از عشق ..
رضا : مثل همیشه نگاه آروم و پر از مهربونی
سحر : می خوام فصل جدیدی از زندگیمو شروع کنم . می خوام غصه نخورم . می خوام بدنمو آماده کنم
رضا : مثل همیشه کاملا موافقمممممممممممممممممم